من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام،اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان ـ در بستر شب ـ خواب و بیدار است
هوا آرام،شب خاموش،راه آسمانها باز...
خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز....
رَوَد آنجا که می بافند کولیهای جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شب ها در رواق کهکشانها عود می سوزند
همان جاها،که اختر ها به بام قصرها،مشعل می افروزند
همان جاها،که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها،که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رؤیایی،
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست،
همین فردا که مارا روز دیدار است
همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست!
همین فردا،همین فردا..........