سال نو مبارک
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥  

سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج با تمام خوبی ها و بدی ها، تلخی ها و شیرینی ها، خنده ها و گریه ها تمام شد و سال جدید آغاز.امید است در سال جدید به آنچه که دارای استحقاق داشتنش هستید رسیده و با عزمی راسخ از ابتدای سال به پیشواز آینده ای روشن و پر از خوش بختی بروید.

سال هشتاد و پنج برای من سالی بود نه بد و نه خوب.در این سال من هم دانشگاه قبول شدم و هم کارهای سربازیم تمام شد و کارت پایان خدمت گرفتم.با دوستان خوبی آشنا شدم که بارها و بارها گقته و می گویم که از هر چیز در دنیا برایم عزیزترند و از تهِ تهِ دلم برای آنها آرزوی خوشبختی در سال جدید دارم.علی،محمد علی،دریا،نیلوفر، طسم، کوهستان، هلیا ،مریم، رضا، کورش و ... که از همۀ آنها به خاطر اینکه مرا لایق دوستی دانستند سپاسگزارم.

از ندای عزیزم که همیشه همراه و یار من بود در تمام دشواری های این سال  مرا یاری کرده سپاسگزارم و امیدوارم امسال در دانشگاه درهمان رشته که دوست دارد موفق شود.

از پدر و مادرم که واقعا دوستان خوبی برای من بودند تشکر می کنم و با کمال افتخار دستان پر مهرشان را می بوسم.

خاطرات بد هم داشت که بدترین آن از دست دادن بهانه بود که هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی او این گونه چهره در نقاب خاموشی بکشد......

از تمامی کسانی که در این سال زحمتی برای من کشیده اند و  نامشان ناخواسته از یادم رفته معذرت خواهی و تشکر میکنم.

امید است سالی پربار و پر از لحظه های سبزِ سبز در پیش داشته باشید.

     

 

               چون همیشه سبز باشید و آرزومند آرزوهایتان.....

 


کلمات کلیدی:
کشور ملانصرالدين
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥  

خدا پدر مرحوم مغفور جنت المکان خلد آشتیان(ملا نصرالدین) را بیامرزد! مثل اینکه ما همه مان بچه های خود آن مرحوم هستیم. اگر باور نمی کنید، یک روز یک سری به یکی به این اداره های عریض و طویل دولتی بزنید و یک خورده هم چشم هایتان را درست باز کتید، آن وقت می بینید که پشت میز ریاست و مدیریت کل و معاونت و وزارت و ...، یک مشت ملانصرالدین حسابی نشسته است که فقط ریختش با آن مرحوم تفاوت دارد، والا فهم و شعورش با ملای خدا بیامرز سر سوزنی فرق ندارد.باز هم خیال نکنید که فقط آن بالا نشین ها ملانصرالدین اند، نه به خدا همه ملانصرالدین هستیم.اگر یک روز عصر درست فکر کنیم، حساب کنیم که از صبح تا غروب چه کارها کرده ایم، چه دسته گلهایی به آب داده ایم، چه شاهکارهایی به کار زده ایم و اگر باز کلاهمان را قاضی کنیم خواهیم دید از آن کارهایی که ماهی! سالی! یک مرتبه از ملانصرالدین مادر مرده سر میزد و باعث خندۀ ما می شد، خود ما هرروز صدتا(شایدم بیشتر) مرتکب می شویم، بدون اینکه به روی بزرگوارمان بیاوریم و به عقل خودمان و شعور همدیگر بخندیم!!!

مختصر مقصود من ذکر یک شاهکار مرحوم ملا بود که به مناسبت عید به یادم افتاد(اینم عیدی!!!!!) و حالا می خواهم واستون نقل کنم.به شرط آنکه اول فاتحۀ بلند بالایی نثار روح پرفتوح ملا بفرمایید و اگر گذرتان به آن شهر افتاد دوتا شمع گچی روی مزار آن مرد نیک اندیش و خوشمزه که همیشه باعث خنده ماست روشن کنید!

روزی ملانصر الدین خدا بیامرز، یک غاز خرید و آورد منزل. دید نک و پای این مرغ!!!! خیلی دراز است، یه خورده فکر کرد، به قول بچه فکلی ها به مغزش فشار آورد، آن وقت ار آشپزخانه کارد مطبخی را آورد، پاهای غاز بدبخت را از زانو برید، نکش را هم نصف کرد و غاز بیچارۀ با این وضع را گذاشت روی سکو فیلسوفانه سراپایش را ورانداز کرد و گفت:«خوب!...حالا شدی مرغ حسابی!»

 


کلمات کلیدی:
من و تو
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥  

من چشام دوباره ابریست، ای نشونۀ شکفتن

تو زبون بی تکلم، تو بهونۀ نگفتن

تو اگه حریر و مخمل تو اگه ظریف و ململ

من و قصۀ قدیمی، من و اشتیاق اول

تو اگه تبلور عشق تو اگه بلور بارون

من و هرچی انتظاره، هم قبیله ایم و هم خون

یه کتاب می نویسم که تو اون همش تو باشی

یه کتاب عاشقونه واژه واژه اش تو باشی

تو نماز آرزو رو به سپیده اقتدا کن

ای تلاقی من و عشق با من عاشقونه تا کن

من اگه دلم شکسته تو شکسته بند اون باش

مث بوسه های بارون واسۀ خاک هم زبون باش

توی کوچه های پر کوچ دل به رسم ایل بستم

به چشای ایلیاتیش رفتم و دخیل بستم

از شبای من نه ماهی نه ستاره ای در اومد

قبلۀ قبيله من صبر انتظار سر اومد....

 


کلمات کلیدی: