| تقديم به تو!! |
| ساعت ۱:٤٢ ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
گفتی عروسکت بگم، مترسک هم زیادیته!! گریه و آه و نالت هم، ادا اصول و بازیته!! دَم از رفاقت می زدی، زالو از آب دراومدی!! سگ از تو باوفا تره، به سادگی نارو زدی!! این دفعه کور خوندی عزیز، اشکهای تمساحت رو نریز!! خونت رو آخر می ریزم، به جا با یه خنجر تیز!!! گفتی خراب تو بشم، خونه خراب تو شدم!! آتیش به زندگیم زدی، نقش بر آب تو شدم!! من که واست ساده بودم، به خاکت افتاده بودم!! خیر از جوونیت نبینی، نگو که دل داده بودم!! نمی دونم چه جوری جون می دی, عمرا حلالت نکنم!! هرچی که نفرین بلدم، نثار روحت می کنم!! برو دیگه نبینمت، مشق شبام رو خط زدی هرچی حالیت نیست عوضش، پیچوندن رو خوب بلدی!! برو صدات رو نشنوم، لجم می گیره از صدات!! برو یه جایی که دیگه، نگام نیفته تو نگات....
کلمات کلیدی:
|
|
| درددل با خدا |
| ساعت ٩:٠۳ ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
خدایا عاصی و خسته به درگاهِ تو رو کردم نمازِ عشق را آخر به خونِ دل وضو کردم دلم دیگر به جان آمد در این شب های تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم بگو هرگز سفر کردی؟ سفر با چشم تر کردی؟ کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی؟ ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی؟ گل امیدت رو پرپر به خاک رهگذر کردی؟ خدایا گر تو دردِ عاشقی را می کشیدی تو هم زهرِ جدایی را به تلخی می چشیدی اگر چون من به مرگِ آرزوهات می رسیدی پشیمون می شدی از این که عشق رو آفریدی
کلمات کلیدی:
|
|
| لبخند!!!! |
| ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
باور کنید وقتی از پله های عکاسی بالا می رفتم به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که کارمان با عکاس مربوطه به کتک کاری بکشد و با دماغی خون آلود سر از کلانتری محل در آورم.مراحل مقدماتی به خوبی و خوشی انجام شد و دست بر قضا برخوردمان هم خیلی دوستانه بود.... خلاصه بعد از کلی این ور و اون ور آقای عکاس ضمن اینکه خط سیر نگاهم را مشخص می کرد، گفت :« لطف کن یه کمی لبخند بزن» همان طوری که تنم به سمت راست و گردنم به سمت چپ متمایل بود، بدون اینکه کوچکترین حرکتی به ستون فقراتم بدم پرسیدم:« آخه چرا؟!» - برای اینکه توی عکس اخم کرده و عبوس می افتید و اون وقت هرکسی آن را ببیند به شما خواهد گفت اون عکاس بی شعور عقلش نرسید به شما بگه لبخند بزن؟؟! - چشم.... بفرمایید! به زور نیشم رو باز کردم و بی صبرانه انتظار می کشیدم که عکس رو بگیره ولی نه تنها نگرفت با دلخوری اومد طرفم و گفت:«توی لبخند که نباید دندانهای آدم معلوم باشه جانم!!» گفتم:« بفرمایید....... خوبه؟؟» - نه عزیزم، دندون به هیچ وجه معلوم نشه که توی عکس عین دراکولا بیفتید، سعی کنید لبهاتون رو کمی به طرفین بکشید نگاه کنید....هوووووم.... عکاس مربوطه پس از گفتن این کلمات لبخندی زد و من هم عضلات صورت رو طبق فرموده ایشان مرتب کردم ولی فایده نبخشید و طرف ضمن نگاه کردن به ساعتش گفت:« آقا جون بنده کار دارم زود باش!!!» - قربونت برم، بنده که حاضرم شما هِی کج و راستم می کنی میگی لبخند بزن!! - یعنی سرکار یه لبخند ساده هم بلد نیستی بزنی؟؟؟ - این طوری خوبه؟؟ اووووم.... - نه نه.... بازم ساختگیه!!! - حالا؟؟ - استغفرالله.... خیر سر امواتت زور نزن، لبخند بزن، بازم نشد! - پس می فرمایید چه خاکی به سرم بریزم؟ - لازم نیست خاک تو سرتون بریزید، فقط لبخند بزنید... - دیگه اونش به شما ربطی نداره آقا جان!!!! بنداز تمومش کن بریم دنبال کارمون دیگه دِ...... خوشش می آد خون آدم رو کثیف کنه!!!! - شاید جناب عالی برات اهمیت نداشته باشه ولی من عکس مزخرف دست کسی نمی دم که به شهرتم لطمه بخوره!!!! - حالا می فرمایید بنده چه کار کنم؟ - یه لبخند بزن،حاضر؟....اینجا رو نگاه کن، بی حرکت، لبخند!!!!!!!! - آقا جون نمی آد، مثل اینکه کسی ادرار نداشته باشه ولی بهش به زور بگی یه کاری بکنه، خوب وقتی نمی آد، نمی آد دیگه! - آقای محترم لبخند زدن چه ربطی داره به ادرار؟!!! یه کمی عفت کلام داشته باشید، ناسلامتی اینجا آتلیه عکاسیه، نه توالت عمومی....دوران گذشته رو توی خاطرتون مجسم کنید خود به خود یه نوع حالت انبساط خاطر توی چهرتون پیدا میشه.... حسب الامر چشمها رو روی هم گذاشتم و سنین طفولیت رو به یاد آوردم که پدربزرگم فوت کرده بود با این که به علت صغر سن نمی دانستم زنده بودن با مرده بودن چه فرقی داره از دیدن اشک مادر و پدر و سایر وابستگان بغض بیخ گلویم گیر کرده بود، بعد هم اخراج از کلاس به خاطر بد خطی و مصیبت مشق اضافه و تکالیف مدرسه و کنکور و خاطرات آقای دوایی و اردوگاه کردان کرج و حوزه نظام وظیفه و ........ توی مکافات مشکل ترافیکی فکری سیر می کردم که صدای آقای عکاس دراومد: - آقا جون مگه می خوای فرمول اتمرو کشف کنی که داری آنقدر به حافظه ات فشار می آوری؟ آخه جانم ما هم کار و زندگی داریم، اگر بخواهیم واسه هر عکس بی قابلیتی(!) انقدر معطل بشیم که حسابمون تمومه، زود باش آقا جون! الهی رو آب بخندی!.... دِ بخند راحتم کن! - والله هرچی زور میزنم نمیشه! شما هم که میگی لبخند مصنوعی به شهرتت لطمه می زنه، این طوری خوبه؟.....اوووووم - آخه این لبخند شما عین للۀ سگ می مونه!!!!!! راستش اسم سگ رو که اورد بی اختیار بلند شدم و با همون ستون فقرات خواب رفته و گردن کج شَتَرَق خوابوندم زیر گوش عکاس! او هم نامردی نکرد و رفت زیر دو شاخم و محکم کوبوندم زمین....سایر مشتری ها و شاگرد عکاس موقعی اومدن تو اتاق که ما حسابی از خجالت هم دراومده بودیم...... توی کلانتری بنده می گفتم که ایشون به من توهین کرده و عکاس هم اصرار داشت پرونده بره پزشکی قانونی!!! خوشبختانه بر اثر نصایح مسئولین کلانتری پرونده به دادسرا محول نشد و عجیب اینکه وقتی صورت خون آلود یکدیگر را می بوسیدیم از دیدن آرواره های طرف که عین بلال دانه ریخته شده بود چنان لبخندی روی لبهایم نقش بست که انگار برنده یه دستگاه BMW700i شدم.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : آدم آرومی هستم. عاشق ورزش و موسیقی هستم. شدیدا استقلالیم و دانشجوی مهندسی صنایع گرایش برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها هستم. پروفایل مدیر : کامبیز نورایی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| پیامک بلاگ |
|
|


