| وعده |
| ساعت ٩:٠٤ ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٧ |
|
فکر رفتن و نموندن شوق پرواز توی ابرها من همیشه تو سرم بود تا که اومدی تو از راه قصه گفتی از یه دنیا زورقاش همه طلایی دست دختراش حنایی رنگ آفتابش طلایی صدای آبش لالایی پهلووناش مثل رستم پر دشتاش گل مریم زندگیم رو دادی بر باد تو با شیرینی حرفات پایی خسته دل شکسته اومدم به شهر قصه دیدم اون بهشت موعود همه گلهاش کاغذی بود توی باغش بدگمونی توی گلهاش پشیمونی تو که رفتی چرا پلها رو شکستی؟ روی من در های باز رو چرا بستی؟ کسی نیست باز کنه ای در های بسته زورق شکسته ام به گل نشسته.....
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : آدم آرومی هستم. عاشق ورزش و موسیقی هستم. شدیدا استقلالیم و دانشجوی مهندسی صنایع گرایش برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها هستم. پروفایل مدیر : کامبیز نورایی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| پیامک بلاگ |
|
|


